عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

104

كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )

عمر برجست و او را در آغوش كشيد ، ثعلبه گفت : اى عمر آيا رسول خدا ( ص ) از گناه من آگاه است ؟ گفت : نمىدانم ولى ديروز از تو ياد فرمود و من و سلمان را به جستجوى تو گسيل داشت ، گفت : اى عمر مرا هنگامى به حضور پيامبر ببر كه در نماز باشد ، سلمان و عمر داخل صف مسلمانان نمازگزار شدند و ثعلبه همين كه صداى قرائت پيامبر ( ص ) را شنيد مدهوش درافتاد ، و چون پيامبر ( ص ) نماز را سلام داد فرمود : اى عمر اى سلمان ثعلبه چه كرد ؟ گفتند : همين‌جاست ، پيامبر ( ص ) برخاست و ثعلبه را تكان داد كه به خود آمد ، پيامبر پرسيد : چه چيز موجب غيبت تو شد ؟ گفت : گناهم ، فرمود : آيا ترا به آيه‌اى راهنمايى كنم كه خطاها و گناهان را نابود مىكند ؟ گفت : آرى ، فرمود بگو : « رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النَّارِ » . « 26 » ثعلبه گفت : اى رسول خدا گناه من بزرگتر است ، پيامبر فرمود : نه كه گفتار خداوند بزرگتر است ، و به او دستور داد به خانه خود برود ، و ثعلبه هشت روز بيمار شد . سلمان به حضور پيامبر ( ص ) آمد و گفت : اى رسول خدا ! آيا ميل داريد از ثعلبه با ناخوشى او عيادت فرماييد ؟ فرمود : آرى برخيزيد باهم آنجا رويم . پيامبر ( ص ) پيش او رفت و سرش را بر دامن خود نهاد ، او سر خويش را از دامن رسول خدا برداشت و چون پيامبر ( ص ) از او پرسيد كه چرا چنين كردى ؟ گفت : بدان سبب كه سرم آكنده از گناهان است ، فرمود : از چه چيزى ناراحتى و چه دردى دارى ؟ گفت : چنانم كه گويى مورچگان ميان استخوان و گوشت و پوستم مىجنبند ، فرمود : به چه چيز اشتها دارى ؟ گفت : آمرزش پروردگارم را خواهانم . گويد : جبريل ( ع ) نازل شد و گفت : اى محمد ! پروردگارت سلام مىرساند و مىفرمايد اگر اين بنده‌ام با گناه و خطايى به فراخى زمين به ملاقات من آيد ، من با آمرزشى به فراخى زمين به ديدارش مىآيم ، و چون پيامبر اين سخن را به ثعلبه فرمود فريادى بركشيد و درگذشت . پيامبر ( ص ) فرمان به غسل دادن و كفن كردن او داد و پس از آنكه بر او نماز گزارد ، روى سر پنجه پاهاى خود حركت فرمود . چون او را به خاك سپردند گفتند : اى رسول خدا چرا روى سر پنجه حركت مىفرمودى ؟ فرمود : سوگند به كسى كه به حق مرا مبعوث فرموده است از فزونى فرشتگان كه به تشيع پيكرش آمده بودند نتوانستم كف پايم را بر زمين نهم . « 27 »

--> ( 26 ) . بخشى از آيه 201 سوره بقره . ( 27 ) . اين قصه را ابن اثير كه معاصر ابن قدامه است در اسد الغابة ، ص 242 ، ج 1 و ابن حجر ذيل شماره 944 الاصابة آورده‌اند ولى اصل آن و مشايخ سند را ضعيف دانسته‌اند .